هشت سال گذشت...

خرید بک لینک

جلوی تلویزیون نشسته بودم و در حال دیدن اخبار مربوط به ترور حاج قاسم سلیمانی بودم...

حسابی تو فکر و خیال خودم بودم که گفتم بگذار از پدرم بپرسم که آخرش چه میشود؟

لب باز کردم که پدرم را صدا کنم و سوالم را بپرسم که ناگهان مات شدم...

کل این هشت سال نبودنش مثل برق از جلوی چشمانم گذشت...

بله هشت سال...

و باز هم دیماه لعنتی...!

همان دیماهی که با خود زمستان را برای سپیدپوش کردن طبیعت میآورد، ولی ما را سیاهپوش کرد!

و حالا سالهاست که از دیماه میترسم...

از سرمای نبودنها...

از نبودنها...

اشکم بیمحابا میآید، وقتی میبینم آنکه همه دنیای من بود، دیگر در دنیای من نیست!

میدانم که مقصد برای همه مشخص است!

میدانم که همه نوبت گرفتهایم و خود را مشغول کردهایم تا نوبتمان شود!

میدانم که فرشته مرگ منتظرمان است...

و میدانم که همگی اسیریم در این حصار سکوت و خانه به دوشی آواره هستیم در شهر خاطرهها...

میدانم مقصد برای همه ما مشخص است، اما محتوای کولهباری که بر دوش داریم متفاوت است.

بعضی پر از آرزوهای کال و بعضی پر از آرزوهای به کام...

من معنای دلتنگی در زمستان و دیماه لعنتی را میدانم...

دلتنگی یعنی بنشینی به خاطراتت با پدرت فکر کنی، لبخند روی لبانت بیاید ولی چند لحظه بعد، شوری اشکهایت، شیرینی آن خاطرهها را با خود بشوید و ببرد...

دلتنگی مثل نشتی گاز است، نه صدایی دارد و نه بویی و نه هیچ رنگی... اما آرام آرام خفهات میکند...!

دلتنگی یعنی یک شب دلت بماند روی دستت و نفهمی چطور میتوانی بدون او آرامش کنی...!

دلتنگی یعنی غرق شدن در یادش، اویی که نه در هیچکس میتوانی ببینی و نه میتوانی بسازی...

دلتنگی بیخبر میآید...

عصر یک روز جمعه... در حال قدم زدن در خیابان...

یا وسط یک مهمانی... وقتی داری میخندی و خوش میگذرانی...

به شکل یک ندا، یک نگاه، یک... که خیلی شبیه است!

وا میروی... سرت را میاندازی پایین که نبینی، که یادت نیاید، که یادت برود!

ولی یادت نمیرود... آخر مگر میشود که یادت برود...

و تو میمانی و صدائی که در گوشت هی تکرار میشود: اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...

دلتنگی را نمیشود تایپ کرد...

دلتنگی را با پروفایلهای تلخ نمیشود فریاد زد...

دلتنگی را باید قدم زد، آرام آرام...

دلتنگی را نباید بغض کرد، باید اشک ریخت!

دلتنگی نباید سیگار شود بین لبها...

دلتنگی را باید بیدار بود، مرور کرد، دیوانهوار خندید و اشک ریخت!

آنگاه تو میمانی و جای خالیِ "او" که نیست!

آدم از به یاد آوردن است که پیر میشود، که میمیرد! بعضیها ذره ذره بعضیها یکهو!

نه فقط از به یاد آوردنِ غم، که گاهی به خاطر آوردنِ شادی کشندهتر است و از آن کشندهتر به خاطر آوردنِ کسی...

و وای از دلتنگیِ یاد کسی...!

هر پنجشنبه به پنجشنبه...

ماه به ماه...

فصل به فصل...

سال به سال...

سپری شد...

هشت سال سپری شد...!

اکنون ما ماندهایم با زمستانی سرد و یاد و یادگارانی دلگیرتر...

و نمیدانیم دلتنگیهای دل بخار گرفته را گردن کدامیک از آن خاطرهها بیاندازیم...

دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمیگنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمیگنجد...

فاتحهای بخوانیم برای شادی روح همه رفتگان، گذشتگان و درگذشتگان...

پانزدهم دیماه نود و هشت

!یادگاریها...

ما را در سایت !یادگاریها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: پنجشنبه 19 دی 1398 ساعت: 14:46

صفحه بندی