گیرم که یلدا هم بیاید...

شبی هم درازتر از شبهای دیگر بشود...

برفی هم ببارد ...

سفره ای هم چیده شود...

اناری هم باشد و آجیلی...

و دیوان حافظی تا فالی بگیریم...

چه یلدایی؟

چه برفی؟

چه فالی؟

بی تو! همه شبهای من یلداست!

همه شبهایم سرد است وقتی تو نیستی!

همه شب ها فال مرا می گیرند... سیاهِ سیاه!

یادم آشفته توست...که هر دم یادت با من است!

یاد آخرین شب با تو بودن...

که آن شب هم یلدا بود...

مادر و برادر و خواهرم هم بودند...

و آخرین آجیل شب یلدای "همه با هم" را در بیمارستان خوردیم!

آنها رفتند و من ماندم و تو....

و چه دروغ بزرگیست ... این که این شب بلندترین شب سال است!!!

و چه کوتاه بود آن شب!!!

و من چه میدانستم که این آخرین شب باهم بودن است!!!!

آن زمان که از پنجره بیمارستان تا صبح به بیرون خیره شده بودی...

و گفتی:

"این خط آخر منه امیرمسعود، من دارم به سمت مرگ میرم!"

و من خندیدم! می خواستم مثل همیشه دلقک بازی دربیاورم!!!

بغضم رو خوردم و گفتم: همه داریم به سمت مرگ میریم!

هیشکی به سمت تولد نمیره!

و فردای آن روز....

باز هم تو درست گفته بودی!!!

انتقال به I.C.U

و رفتن به سمت مرگ!!!

***

حال من مانده ام و من!

شب یلدا باز هم در راه است...!

اما... یلدای بی تو، به چه کار من می آید!؟

بلندترین شب سال است که باشد!!!

کاش یلدای امسال، کوتاه ترین شب سال بشود...!

اگر نباشی .... که نیستی ...!

***

خــدایـــــا

گـِـــله نـمی کــنم.

ولــی...

کـمـی آرامــتــر امتحانم کُــن ؛

بـه خـودت قَسَـم خســتـه ام!!!